محمد خزائلى
226
شرح بوستان ( فارسى )
كه گر آفتاب است يك ذره نيست * وگر هفت ( 1 ) درياست يك قطره نيست چو سلطان ( 2 ) عزت علم بركشد ، * جهان سر به جيب عدم دركشد حكايت ( 15 ) [ رئيس دهى با پسر در رهى . . . . ] رئيس دهى با پسر در رهى ، * گذشتند بر قلب شاهنشهى ( 3 ) پسر چاوشان ( 4 ) ديد و تيغ و تبر ، * قباهاى اطلس كمرهاى زر ، يلان كماندار نخجيرزن ، * غلامان تركشكش تيرزن يكى در برش پرنيانى ( 5 ) قبا * يكى بر سرش خسروانى كلاه پسر كان همه شوكت و پايه ديد ، * پدر را به غايت فرومايه ديد ، كه حالش ( 6 ) بگرديد و رنگش بريخت ، * ز هيبت به بيغولهيى ( 7 ) در گريخت پسر گفتش : آخر بزرگ دهى * به سردارى از سر بزرگان مهى چه بودت كه ببريدى از جان اميد ، * بلرزيدى از باد هيبت چو بيد ؟ بلى ، گفت ، سالار و فرماندهم * ولى عزتم هست تا در دهم بزرگان از آن دهشت آلودهاند ، * كه در بارگاه ملك بودهاند تو اى بى خبر همچنان در دهى ، * كه بر خويشتن منصبى مينهى نگفتند حرفى زبانآوران * كه سعدى نگويد مثالى بر آن